-
۵۰ : مای سوپر رابین هود هیرو !!!!!!!!!!!!!!!
چهارشنبه 12 خردادماه سال 1389 16:16
- این همکارم از صبح هر دفعه اومده تو اتاقم من پای تلفن بودم ........ من شرمنده اما B احتمالا میاد * امروز؟؟؟ - بله من گفتم J کارم دارم و اونجا H نمی فروشن .... * خدا بگم چی کارت نکنه..... - خب مریضم نکنه ..... * با خودته دیگه - فقیرم نکنه ... ورشکستم نکنه ..... * نمیکنه انشاءالله - *ولی تمام عواقب امروز پای خودت بگم...
-
۴۹:
سهشنبه 11 خردادماه سال 1389 08:46
تو چه میدونی از دنیای من! تو چه میدونی از دنیای من، تو که فرزند اولین اشعه خورشیدی و من فرزند آخرین اشعه خورشید، تو که فرزند صبحی و من فرزند شب تو که محکوم به زندگی و من محکوم برای زندگی تو که نمیدونی و نمیتونی درک کنی برای به راه راست هدایت شدن تو من باید خودم رو در هزاران لایه پارچه و لباس بپوشانم تو که تنها وقتی یه...
-
۴۸: heart man
یکشنبه 9 خردادماه سال 1389 16:27
همیشه نفر اولیه که وارد کلاس میشه و همیشه هم یه جا میشینه. اصلا اون صندلی رو انگاری به نامش زدن. جلسه قبل زودتر اومد. کچل نبود. پس با خیال راحت اومد تو اتاقم و یه کیسه گذاشت روی میز. گفت این برای شماست. گفتم این چیه؟ بازش کردم و دیدم یه بسته از این شکلات های capitol گنده به شکل قلب گذاشته رو میزم. میگم برای چی؟ به چه...
-
۴۷: شاگرد من
یکشنبه 2 خردادماه سال 1389 15:58
Dear my kind and good teacher. You made me sad in last session, because you were not well. Please tell me, what Happened to you. (may you right me on the letter) what is your problem. I will try to help you.
-
۴۶: س انتافه سفید
شنبه 1 خردادماه سال 1389 14:22
به حالت دو دارم از پله ها می رم پایین... حتی به فکر استفاده از آسانسور هم نبودم ... همش یاد اتفاقی ام که افتاده بود .... از این همه شجاعت یا به عبارتی خریت خودم متعجب ام.... رسیدم پاگرد اما باز هم رفتم پایین تر ... ماشینش اونجا بود ... همون سانتافه سفید ................. اه چرا این همش چراغ میزنه ... مگه نمی بینه راه...
-
۴۵:آرزو...
یکشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1389 14:27
آرزوی ... ! دم درشون پره از ریسه و گل و پارچه ... 25 سالش بود. جوون جوون. سنی نداشته. صدای مادرش و یا بقیه ای که صداشون می اومد اونقدر بلند بود که منی رو که از جام تکون نخوردم رو هم تحت تاثیر گذاشت. بلند شده بودن رفته بودن دم پنجره و نگاه کردن. می گفت تمام اون روز چشماش از اشک باز نمی شده. برای همه تعجب آور بود که...
-
۴۴:
جمعه 24 اردیبهشتماه سال 1389 22:44
زمانی میرسه که حتی رمز ورود به وبلاگم رو هم یادم میره و اشتباه میزنم. زندگی اون فدر پستی و بلندی داره که انتها نداره. گاهی تنها با یه لبخند تمام زندگیت رو آرامش فرا میگیره . و گاهی تنها با یه سوء برداشت و یه دلخوری تمام زندگیت میشه جهنم. الان سوء برداشت ها تو زندگی ما داره زیاد میشه . شاید هم تا حدی مقصر این سوء...
-
۴۳:
سهشنبه 21 اردیبهشتماه سال 1389 13:21
یعنی انقدر دلم میخواد این جور فریاد بکشم سر خودم که حد نداره!!!!!!!!!!
-
۴۲:just a song
چهارشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1389 11:02
Day by day, i just listen to this song.................... koop Island blue Hello, my love It’s getting cold on this island I’m sad alone I’m so sad on my own The truth is We were much too young Now I’m looking for you Or anyone like you We said goodbye With smile on our faces Now you’re alone You’re so sad on your...
-
۴۱:
جمعه 10 اردیبهشتماه سال 1389 16:57
و رسیده زمانی که حتی با سر تا پا سیاه بودن هم از دست متلک های آزار دهنده مریض های خیابون آسایش و امنیت نداری.....!
-
۴۰:
سهشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1389 09:25
تو تمام عمرم بهم یاد دادن که متنفر باشم، از همه چی: از خارجی ها، از مرد ها،از شادی، از خنده، از بدنم، از اعتماد، از راستی، از قانون، از حجاب . از وقتی بچه کوچیکی بودم با رفتار و عرف های جامعه بهم ثابت کردند که بدنم چیز مزخرفیه که تنها شاید باعث شرمساری من میشه . که اگه نپوشونمش باعث میشم دیگرون گناه کنند و نه تنها...
-
۳۹:
شنبه 4 اردیبهشتماه سال 1389 14:45
دوازده بود که اومد تو اتاقم و گفت هنوز بیدار نشستی؟ گفتم تازه دوازده و نیمه گفت اااا، خب بخواب ... یه ربع بیست دقیقه بعدش رفتم چراغ و خاموش کردم ... هنوز خیلی خوابم نبرده بود که حس کردم داره با یکی حرف میزنه ... توی خواب بلند شدم تند از جام که نکنه اتفاقی افتاده ... تند تند اومدم بیرون ... می بینم جوجه تو بغلشه و...
-
۳۸:
شنبه 4 اردیبهشتماه سال 1389 10:20
۳۸: crying in the rain I'll never let you see The way my broken heart is hurting me I've got my pride and I know how to hide All my sorrow and pain I'll do my crying in the rain If I wait for stormy skies You won't know the rain from the tears in my eyes You'll never know that I still love you so Though the heartaches...
-
۳۷:
دوشنبه 30 فروردینماه سال 1389 09:28
there is an old song: واسه دختر شما خواستگار ای اومدن همشون با هدیه ها دسته بدسته اومدن ... ... ... یکیشون خیلی خوبه همگی بگین ماشالا ... ... ... but the Question is this, who is really the best? ( are those conversations help u to understand and make an acceptable decision ? )
-
۳۶:
چهارشنبه 25 فروردینماه سال 1389 22:11
Maintenant, je comprendre qu' il a une grande influence sur ma vie ....
-
۳۵:
چهارشنبه 25 فروردینماه سال 1389 14:00
این عکسه رو دیدین؟ انگار خیابون شریعتی رو دیدین در صبحگاه... البته با کمی تغییرات مثلا این پله نرده نداره در واقعیت این خیابون و باید به جای تک تک این درخت ها تعداد خیلی خوبی ماشین جایگزینش کرد و این که البته جوب این خیابون به این پهنی هست اما انقدر آب نداره ... خلاصه اگه خیلی گیر ندیم بهش میشه گفت تقریبا این جوریه....
-
۳۴:
سهشنبه 24 فروردینماه سال 1389 10:59
Il y a des choses dans mon esprit alors que je ne sais pas comment les exprimer, ou même si je voulais vraiment le faire ou non. Donc, je préfère garder le silence pendant un certain temps sur ces matters.i vont penser et de parler de ceux qui ne nécessitent pas beaucoup de tentatives, mais est-ce que c’est possible...
-
۳۳: و وقتی مجبور بشی همش یه چیز بخونی...
جمعه 20 فروردینماه سال 1389 23:57
فیل بزرگی ام من دو گوش دارم بادبزن اتل متل پَرپَری یه پوست خاکستری
-
۳۲:
پنجشنبه 19 فروردینماه سال 1389 10:39
هر دختری که با دوست پسرش قرار میذاره، از دو روز قبلش به تکاپو می افته تا براش خودش رو بهترین کنه....اما پسره چی کار میکنه؟ دختره میره وقت آرایشگاه میگیره... ابروهاشو بر میداره صورتش رو اصلاح میکنه میره زیر اپیل مانیکور و پدیکور می کنه ....ده تا کفش و بیست تا مانتو عوض میکنه شال های رنگی می پوشه لباس عوض میکنه آرایش...
-
۳۱: پرامیس
سهشنبه 17 فروردینماه سال 1389 08:28
* باشه دخترم باشه، قول بهت میدم برات عروسک بگیرم. * (هق ... هق ... هق ... ) قول میدم ... قول میدم این دفعه بیشتر درس بخونم . * قول میدم از اول مهر درس بخونم. * قول میدم که تا قیامت باهات دوست باشم. * قول میدم تا ابد دوستت داشته باشم. * قول میدم منو همیشه و همیشه و همیشه بتونی هم پیدا کنی هم هروقت خواستی باهات باشم. *...
-
۳۰: کار
شنبه 14 فروردینماه سال 1389 11:09
یعنی عذابی از امروز بدتر وجود نداره... و میدونم همه با من همدردند... یعنی بیدار شدن صبح زود خودش یه مصیبته از اون بدتر اینه که بخوای شب زود هم بخوابی نتونی بخوابی بعد یه صدای وحشتناک مجبورت کنه بیدار شی... بعد تازه باید مانتو و مقنعه اتو کنی ... واییییییی از الان خوابم میاد آخه چرا خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 5 ماه پیش که...
-
۲۹:
پنجشنبه 12 فروردینماه سال 1389 15:21
و شد آنچه که از اول عید تا کنون منتظرش بودیم .....
-
۲۸:
چهارشنبه 4 فروردینماه سال 1389 10:39
روز آخر کار وقتی که معلوم شد از اون روز به بعد دیگه واقعا تعطیلیم ... وقتی داشتم پیاده بر میگشتم خونه تا از همه چی اطرافم لذت ببرم ... وقتی به دم گلفروشی نزدیک بیمارستان رسیدم ... وقتی با خوشحالی رفتم سراغ کفاشی کوچه بغلی .... آمبولانس سیاه رنگ بیمارستان اونجا ایستاده بود ... اون وقت بود که تمام خوشی عیدم دود شد و رفت...
-
۲۷:
سهشنبه 3 فروردینماه سال 1389 19:30
تا اون دور دورای دور دورا فقط مه بود که میشد دید... شاید تنها حداکثر یک الی دو کیلومتر جلوتر.... و بالای سرت اروم اروم خورشید خانم بعد از یه رقابت نابرابر با بارون کم کم داشت جون میگرفت .... خلوت خلوت بود انگار هیچ گاه هیچ گاه آدمی پاش به اون جا نرسیده که البته این سرابی بیش نبوده و نیست. راه رفتن کنار دوتا رنگ متضاد...
-
۲۶: ۸۸ فوت!
پنجشنبه 27 اسفندماه سال 1388 12:06
- خب عزیزم خیلی خوشحال شدم.( ماچ) سال خوبی داشته باشی(ماچ) برات شادی بیاره و سلامتی( ماچ) - سال (ماچ) نو (ماچ) مبارک 0ماچ). ( دست ها رو فشار بدیم ) امیدوارم موفق باشی. دست ها را می فشاریم و عملیات ماچ بازی بالا تکرار میشود .... - عیدت مبارک - سفر به سلامت - اوقات خوش باشه - و .... اینها مراسم خداحافظی امروزه ... تازه...
-
۲۵:
چهارشنبه 26 اسفندماه سال 1388 09:58
همیشه همیشه گفتن زندگی مثل یه بازیه یه بازی که حق برگشت نداری و وقتی game over میشی نمیتونی بری از اول یا از جایی که سوختی شروع کنی دوباره. تنها بدی ای که این بازی داره اینه کد نسوز نداره، نمیتونی با کدهای تقلب بری جلو. میشه ها اما همه ندارن و اینترنتی هم براش موجود نیست که بخوای بری و ازش دان کنی. حس های مختلفی در...
-
۲۴:
سهشنبه 25 اسفندماه سال 1388 08:51
دیروز داشتن 5 تایی می رفتن پیشش... میگفتن تو هم میای؟ گفتم نه کلاس دارم.... میگفتن قهوه 10 تومن و تاروت 12 تومن ... میگفتن اگه دوتاشو باهم بگه کسی نمیره ...میگن گرونه اما ممکنه دوتاشو باهم با قیمت های جدا بپردازن..... دیروز چقدر این باره باهم حرف زدیم خدا میدونه .... به جز حرف افکاری که تو ذهنامون چرخید و چرخید و...
-
۲۳ :
دوشنبه 24 اسفندماه سال 1388 09:21
-
۲۲:
یکشنبه 23 اسفندماه سال 1388 11:15
در راستای ادامه آپ دیروز 02 بلند بلند میگه آره میخواستن برن حلقه بخرن به من هم گفت بیا. بهشون گفتم یه حلقه خریدن که نیازی نیست من بیام. اخه خانوم تو که موقعی که داری اینو برای دوستت تعریف میکنی صورتت داره از هیجان منفجر میشه چرا این جوری میگی... تو که قند تو دلت آب میشه وقتی این جوری تحویلت می گیرن... تو که ... همه...
-
۲۱: دو هفته ...
شنبه 22 اسفندماه سال 1388 08:58
میگفت یکی از دلایل ننوشتنت شاید اعتیاد به این مسئله جدید باشه... نمیدونم شاید اما تنها میدونم هیچ حسی برای نوشتن ندارم.... نرید ادامه مطلب چون واقعا هیچی توش نیست ... (با هر بار خوندن شاید یه چیزیش تغییر کرد... ) ۰۱ روزی دو سه بار با اینترنت شرکت به اینجا وصل شدن، روزی دو سه بار چک کردن وبلاگ های مختلف، هر اتفاق...